مجله اینترنتی روزانه

/

ادبیات ، داستان و شعر

/

اشعار زیبای قدسی مشهدی از شاعران و سخنوران ایرانی

[ غزلیات قدسی مشهدی, دیوان اشعار قدسی مشهدی, شعرهای قدسی مشهدی, دیوان قدسی مشهدی, شعر و ترانه, شاعران و سخنوران ایرانی, اشعار زیبای قدسی مشهدی, قدسی مشهدی, شاعر ایرانی, شاعران قرن یازدهم, ]

>>> تنوعی شگفت انگیز از ساعت های دیواری فانتزی و مدرن "" بیش از 150 طرح ""
خودت خونت رو دیزاین کن >> ورود به دنیای ساعت ها

 شعر و ترانه, دیوان قدسی مشهدی

شعرهای قدسی مشهدی

حاجی محمّدجان قدسی مشهدی یکی از شاعران و سخنوران ایرانی قرن یازدهم هجری قمری است. او در ابتدای زندگی از طریق بقالی زندگی می کرد اما پس از آنکه در شاعری مشهور شد به هندوستان رفت و وارد دربار شاه جهان شد. از قدسی مشهدی دیوانی بر جای مانده که در سال 1375 توسط انتشارات دانشگاه فردوسی مشهد به کوشش محمّد قهرمان به چاپ رسیده است. قدسی در سال 1056 هجری قمری درگذشت و در آرامگاه شاعران کشمیر دفن شد.

ناگفته ماند صد سخن آرزو مرا

لب بسته ناامیدی ازین گفتگو مرا

در چشم خلق بس که مرا خوار کرده ای

نشناسد آب روی، کس از آب جو مرا

دور از تو کار خنجر الماس می کند

ساقی گر آب خضر کند در گلو مرا

من دل به خال و خط ندهم مهر پیشه کن

بلبل نیم که مست کند رنگ و بو مرا

پیمان ما به باده درست است داده اند

روز نخست دست به دست سبو مرا

خوردم هزار زخم نمایان ز تیر او

هرگز نبود لطف چنین، چشم ازو مرا

قدسی چه حال است که آلوده تر شوم

هرچند آب دیده کند شستشو مرا

 شعرهای قدسی مشهدی, دیوان اشعار قدسی مشهدی

اشعار زیبای قدسی مشهدی

وبال جان اسیران مکن رهایی را

مده به اهل وفا یاد بی وفایی را

به مرگ هم نبریدم به هرکه پیوستم

کسی نخوانده چو من جزو آشنایی را

میسرست وصالت مرا ولی چه وصال

که یاد می کنم ایام بی نوایی را

زهی ستاره روشن که دیده شب چو چراغ

تمام کرد به روی تو روشنایی را

مرا ز عشق بتان پیشه مشق رسوایی ست

فکنده ام ز قلم حرف پارسایی را

به جز تو قدسی اگر داده دل به یار دگر

قبول کرده ز بت دعوی خدایی را

 شعرهای قدسی مشهدی, دیوان اشعار قدسی مشهدی

اشعار قدسی مشهدی

کو سرانجامی که شب روشن کنم کاشانه را

آورم شمع و بدست آرم دل پروانه را

بی لبت در پای گلبن بس که خالی مانده است

می کند بلبل خیال آشیان پیمانه را

کلبه ما بی سرانجامان چراغی گو مدار

ما نرنجانیم از خود خاطر پروانه را

گر ز چشمم بوی خون آید گناه دیده نیست

بر سر لخت جگر باشد بنا این خانه را

خامه تکلیف از بیگانه برنگرفته عشق

شانه محراب است در زلفت دل دیوانه را

درد دل قدسی مگو با مردمان چشم خویش

محرم این راز نتوان کرد هر بیگانه را

گردآوری:بخش فرهنگی بیتوته