مجله اینترنتی روزانه

/

ادبیات ، داستان و شعر

[جدیدترین داستان ها و مطالب آموزنده و همچنین شعر و ادبیات]

>>> تنوعی شگفت انگیز از ساعت های دیواری فانتزی و مدرن "" بیش از 150 طرح ""
خودت خونت رو دیزاین کن >> ورود به دنیای ساعت ها


داستان کوتاه و آموزنده خداوند از انسان چه می خواهد شبی از شبها، شاگردی در حال عبادت و تضرع و گریه و زاری بود. در همین حال مدتی گذشت، تا آنکه استاد خود را، بالای سرش دید، که با تعجب و حیرت؛ او را، نظاره می کند! استاد پرسید: برای چه این همه ابراز ناراحتی و گریه و زاری می کنی؟ شاگرد گفت: برای طلب بخشش و گذشت خداوند از گناهانم، و برخورداری از لطف خداوند! استاد...

ادامه مطلب

شعر شب عاشورا شب عاشورا دیدنی باشد از حرم بوی فاطمه آید آه و واویلا امشب اصغر خواب است به گهواره فردا دهد جان،با حلق پاره آه و واویلا امشب اکبر گردد،گِرد بابا جسمش شود فردا ارباً اربا آه و واویلا امشب دور خیمه ها عباس است می شود فردا بی سر و بی دست آه و واویلا امشب حسین باشد فکر گودال فردا در گودال زند پر و بال...

ادامه مطلب

اشعار شهادت امام سجاد (ع) ای شیعیان مدینه کربلا شد یعقوب آل مصطفی فدا شد عزیز عالمین یادگار حسین رهبرِ انقلاب گریه برفاطمه جان کرده هدیه آه و واویلا پرپر ز کین آقای عالمین است صاحب عزا خون خدا حسین است این که جان بر لب است امام زینب است کرب وبلا عزا گرفته بیمار او شفا گرفته آه و واویلا امشب بقیع مهمان تازه دارد...

ادامه مطلب

شعر کودکانه در مورد عاشورا شعر کودکانه محرم خیلی ها میشناسنش وقتی که اسم اون میاد غم تو دلاشون میشینه دوستش دارن خیلی زیادوقتی کسی تشنه میشه وقتی کسی آب میخواد وقتی که سیراب میشه فقط یه اسم یادش میادبهش میگن امام حسین امام خوب و مهربون امامی که بچه هاشو هدیه داده به آسمونکاش که ما بچه ها بودیم باهاش تو کربلا بودیم تو روز عاشورا بودیم کاش هممون اونجا بودیمامامی...

ادامه مطلب

اشعار شهادت حضرت عباس (ع) برخیز از جا دوباره مشک و علم رو بردار لب تشنه رفتی و شد سپاهم بی علمدار علقمه از غمِ تو میخونه روضه ی آب آسمون خون می باره برایِ طفلِ بی تاب پهلوونِ من نخواب پاشو داره دیر میشه بعدِ تو تنها میشم خواهرت اسیر میشه برخیز از جا دوباره مشک و علم رو بردار لب تشنه رفتی و شد سپاهم بی علمدار ماهم...

ادامه مطلب

بهترین اشعار شهریار سید محمدحسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار، شاعر پارسی گوی آذری زبان، در سال 1285 هجری شمسی در آذربایجان متولد شد. او تحصیلات خود را در مدرسهٔ متحده و فیوضات و متوسطهٔ تبریز و دارالفنون تهران گذراند و وارد دانشکدهٔ طب شد. سرگذشت عشق آتشین و ناکام او که به ترک تحصیل وی از رشتهٔ پزشکی در سال آخر منجر شد، مسیر زندگی او را عوض کرد و تحولات درونی او را به...

ادامه مطلب

شعر کودکانه برای محرم صدای طبل و زنجیر می آید از خیابانغمی نشسته امشب به قلب پیر و جوان صدای واحسینا پیچیده در هر کجا زنده شده دوباره خاطره ی کربلا گردیده یک عالمی در سوگ او سیه پوش مردم همه عزادار با اشک و غم هم آغوش آمد محرمُ باز صدای اشک و ناله روئیده در کربلا گل های سرخ لاله منبع: شاعر: اکرم خیبری koodakcity.com

ادامه مطلب

متن شعر نوحه امام حسین عالم به ماتم تو حسینیۀ غم است یعنی که فصل سوک و عزا، فصل ماتم است از عرش تابه فرش تمام فرشتگان فریاد می زنند که ماه محّرم است هفت آسمـان پُر است ز گرد عزای تو چشمـان مهر و ماه ز داغ تو پُر نم است کعبه سیاهپوش عزایت شد و هنوز شور غمت به سینۀ پُر شور زمزم است بعد از گذشت این همه سال از شهادتت گلزار دین...

ادامه مطلب

متن نوحه محرم جدید حجة بن الحسـن السلام السـلام سیـدی سیـدی انتقـام انتقـام دشت و صحرا لاله گـون است مـاه اشـک و مـاه خـون است واحسینا از تمـام وجـود آید ایـن زمزمه تسلیت تسلیت حضـرت فاطمه دشت و صحـرا لاله گـون است مـاه اشـک و مـاه خـون است واحسینا آسمان و زمین صحنۀ کربلاست قمــر فاطمـه بین طشت طلاست دشت و صحـرا لاله...

ادامه مطلب

داستان کوتاه و جالب داستان کوتاه مزرعه سیب زمینی پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد. او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود. پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد: پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم. من نمی خواهم این مزرعه را...

ادامه مطلب

مداحی ورود به محرم سلام ای طلوعِ هلالِ شکسته تو ای فجرِ قرآنِ در خون نشسته چنان در پسِ غم پُر از بُغض و آهی نشد باورم که تو آن روی ماهی الا ای هلالی که هم رنگِ خونی ز داغِ شقایق چِه مستِ جنونی شد از داغِ کرببلا قامتت خم چو دریا شدی موجی از هاله ی غم سلام ای قدم های خورشید عالم حسین ای همه شور و حالِ محرم گِلِ جانِ ما را...

ادامه مطلب

داستانهای کوتاه روزی مردی خواب دید که مرده و پس از گذشتن از پلی به دروازه بهشت رسیده است. دربان بهشت به مرد گفت: «برای ورود به بهشت باید صد امتیاز داشته باشید، کارهای خوبی را که در دنیا انجام داده اید، بگویید تا من به شما امتیاز بدهم.» مرد گفت: «من با همسرم ازدواج کردم، 50 سال با او به مهربانی رفتار کردم و هرگز به او خیانت نکردم.» فرشته گفت:...

ادامه مطلب